سلام به روی ماهت نازدونه .
فدات بشم دخترم . حالت خیلی بده . مریض شدی قربونت برم . تب داری و شدید سرفه می کنی . سینه ات چرکی شدی . دیشب با بابا رامین کلی پاشویت کردیم . از صبح باز هم دستمال رو سرت گذاشتم و به زور هم بهت دارو دادم . الان هم دراز کشیدی و داری استراحت میکنی . زودتر خوب شو دختر گلم . 2 روزه که مهد نمی ری و امروز جشن تولد یکی از دوستات رو از دست دادی . بوس از لپهای داغ و گلی یکی یکدونم .
موضوع : خاطرات روزانه
سلام دختر نازم .
خسته نباشی عزیزم از اسباب کشی و این همه کمک کردن .
دو روز گذشته رو پیش مامان حاجی و باباحاجی بودیم . آخه خونه قدیمی شون رو فروختن و یه خونه خوشگل تو جنت آباد خریدن . این 2 روز رو هم در حال اسباب کشی کردن بودیم . تو فسقله خانوم هم هر چیزی رو که ما می خواستیم جابجا کنیم یه گوشه اش رو میگرفتی . تمام ظرفها رو هم که داشتیم از تو کارتن هاش در می آوردیم شما کمک میکردی . قربون اون قدت برم . وقتی مامان می رفتم رو چهارپایه شما هم می اومدی کنارم و لیوانها رو یکی یکی بهم می دادی . خلاصه کلی کار کردی . پایه تمام مبلها رو هم گرفتی و به بابا رامین تو جابجا کردنشون کمک کردی .
امروز صبح هم بیدار شدی و رفتی مهد کودک گل خانوم . میگی بریم بابا رامین رو برسونیم مترو سبز بره مهدکودک خودش (چون نرده های اطراف محوطه مترو سبز رنگه ) و من رو هم ببر سرکار خودم (مهدکودک ).
موضوع : خاطرات روزانه
سلام گل خانومم .
دیروز رفتیم و عکسهای شب یلدات رو که داده بودیم برات ظاهر کنند رو گرفتیم . خیلی خوشگل شده . بعدش هم رفتیم دنبال بابا رامین با هم برگشتیم خونه .
ساعت 11 شب تازه یادت افتاده بود که بری تو اتاقت و کتاب بخونی . خیلی وقت بود که ازت فیلم نگرفته بودم . یواشکی دوربین رو برداشتم و.... قربون اون داشتان سرایی هات برم که عکس کتابات رو نگاه میکنی و با خیالبافی های قشنگی که داری برای خودت داستان میسازی .اون کتاب هایی رو که مامان و بابا زیاد برات میخونیم دیگه تقریباً حفظ شدی و موقع ورق زدنشون همون قصه هارو برای خودت میخونی اما اگه کتابی باشه که قصه اش رو بلد نباشی ماشاا.. دیگه خودت میری جای نویسنده . می بوسمت قشنگم .
از امروز کارهای تولدت رو شروع کردم . کلی فکر کردم تا بالاخره تصمیم بگیرم که تولدت رو چطور برگزار کنم . تم تولدت گل و پروانه است . من کلی مقوای رنگی گرفتم وافتادم به جونشون تا ریسه های تولدت رو آماده کنمو همینطور یواش یواش بتونم کارها رو انجام بدم . نمی دونی چقدر برای روز تولدت ذوق دارم . بینهایت دوست دارم دختر عزیزم .
موضوع : خاطرات روزانه
سلام خوشگل مامان . خیلی خوشحالم . بالاخره وایمکسمون راه افتاد . حالا دیگه می تونم بیشتر و سریعتر برات بنویسم. هوراااااااااااااااااااااااااااااااا..gif)
یه خبر داغ داغ اینه که شما صاحب دومین دخترعمو هم شدی . رها جون 5 بهمن به دنیا اومد . حالا هم بهار یه خواهر داره و هم تو یه دختر عموی جدید . وقتی که رفتم بیمارستان ملاقاتشون ، وقتی رها رو دیدم تو چشمام اشک جمع شد . می دونی چرا ؟؟ انگار داشتم به صورت تو نگاه می کردم . همون موقع که به دنیا اومده بودی .
هی ... خدا رو شکر .
انگار دیشب خواب دیدی چون بابا رامین میگه امروز صبح که از خواب پاشدی میگفتی بابا مامان برام کیک تولد درست کرده تو یخچاله روش هم شمع گذاشته . فدات بشم . ماه دیگه 8 اسفند تولدته و من تمام سعی ام رو میکنم که شاد باشی خوش بگذرونی ..gif)
بوووووووووووووووووس از لپهای نازت که دیشب پشه گازش گرفته .
موضوع : خاطرات روزانه




