دختر نازمون روژین

خاطرات یکی یکدونه و عزیز دردونه مامان و بابا .

یه چیکه شادی یه مشت ستاره         یه دل که هیچوقت آروم نداره

ما با همینا خوشبخت و شادیم           ما حک شدیم تو برگای تقویم

             ما با هیمنا خوشبخت و شادیم                

        بخند عزیزم ..... فردا تو راهه           حلقه ای از نور ... تو دست ماهه

بخند عزیزم شب غرق رازه                پنجره های خوشبختی بازه

 ....

می خوام تو چشمات اشکی نلغزه                 جوری بیام که برگی نلرزه

بزار که قلبم پیشت بمونه                          تا دنیا شکل رویاهامونه

به فکر اینم که غم بمیره .....                      چیزی نگم که دلت بگیره

با تو رو ابرا قدم گذاشتم                              من آرزویی جز تو نداشتم

بخند عزیزم فردا تو راهه

حلقه ای از نور تو دست ماهه.....

بدون عنوان

سلام به روي ماهت عزيز مامان. دختر خوشكل من در آخرين روز از ماه فروردين اومدم كه عيد ٩٣ رو بهت تبريك بگم . خيلي هنر كردم نه مامان . ولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است. . متأسفانه نيمه دوم سال ٩٢ اونقدر غم انگيز بود بر آمون كه اصلا رغبت نمي كردم كه برا ت ثبتش كنم . حالا هم ولش ميكنيم به اميد روزهاي پر از سلامتي و شادي . از امسال برات بگم كه ١٤ روزي رو در سفر بوديم ٤ روز اول دامغان بقيه هم إستان گيلان . ٢ روز رشت ٢ روز تالش بقيه هم معلومه ديگه لاهيجان . بعد از برگشتنمون تا سه روز بنده مشغول لباس شستن و جمع و جور كردن و خونه تميز كردن بودم. . شما هم كه آتيش پاره اي شدي واسه خودت من نميدونم چرا اينقدر شيطون شدي تو ؟؟؟؟؟؟؟؟ بابات ميگه براي...
31 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام به روي ماهت . يه سوالي داشتم ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 دختر گل مامان چرا اينقدر بد غذا شده ؟؟ تقريبا ميتونم بگم از همه غذاها يه ايرادي ميگيري . اين توش پياز داره نميخودم ، لوبياهاش رو نميخورم ، من فسنجون دوس ندارم ، اين اله اون بله و..... من هيچ وقت با غذا خوردنت مشكلي نداشتم ولي حالا واقعاً لاغر شدي . قربونت برم . موهات كم كم داره بلند ميشه . ماشاا... چه قدي كشيدي دختركم . خانومي شدي واسه خودت ولي حيفه آخه ماماني . چرا اين روزها اينقدر تند تند دارن ميرن . چند روز پيش دم غروبي با بابايي رفتيم يه كم پياده روي كنيم . من يه رنگارنگ برات آورده بودم كه بخوري . پوستش رو درآوردي و دادي به بابات . چند لحظه بعد يهو گفتي بي فرهنگي نكني ها ...
18 آبان 1392

دلتنگ

ببار ای نم نم باران . زمین خشک را ترکن . سرورزندگی سرکن . دلم تنگه دلم تنگ . بخواب ای دختر نازم . به رو سینه بازم .که سرتا پای این دنیا همشه رنگه همش رنگ. نشسته برف برمویم . شکسته صفحه روحم .خدایاباچه کس گویم؟ که سرتاپای این دنیا همش ننگه همش ننگ.  ببخش دخترم امروز يه خرده دل ماماني گرفته است . دوست دارم . ...
22 مهر 1392

اين روزهاي بد و خوب

سلام به روي ماهت دختر خوشگلم . نازدونه من . قربون دختر گلم با اون چشاي نازش برم . ماماني جونم ناراحتم عزيزم . براي چشماي خوشگلت نگرانم ماماني . تقريباً يه سالي ميشه كه تحت نظر چشم پزشك هستي . از اونجايي كه چشماي بابايي از بچگي ضعيف بوده و مامان هم از عينك استفاده ميكنم ، با  بابايي فكر كرديم كه هرچه زودتر تو رو به يه چشم پزشك نشون بديم . دكتر نعمت الهي رو انتخاب كرديم تا تحت نظر باشي . تو ويزيت بار اول و دوم دكترت گفت فعلاً نيازي به عينك نيست . بهم گفت خانم وقتي پدر و مادر هر دو عينكي باشند به احتمال زياد بچه هم عينكي ميشه . الان هم چشم هاي روژين جون ضعيفه ولي نه در حدي كه بخواد از عينك استفاده كنه . ولي سومين بار يعني تير ماه ...
14 مهر 1392

شوك

سلام يه دونه ي من . جمعه شب ساعت 10 به بعد بود . تازه سريال كلاه پهلوي ميخواست شروع بشه . اومدي گفتي كي مياد بامن بازي كنه . من گفتم مامان جون من فردا از صبح تا شب ميخوام با تو بازي كنم . ولي الان نه . به بابات گفتي پس تو بيا با من بازي كن . بابا گفت من يه ساعت ديگه ميام باهات بازي ميكنم . الان نه . گفتي همين الان همين الان . خلاصه رفتي تو اتاق . هنوز 10 دقيقه نگذشته بود كه اومدي با يه شال صورتي كه هميشه باهاش بازي ميكني . گذاشته بودي رو سرت و اومده بودي كه مامانت رو سورپرايز كني . گفتي مامان ببين ......‍ وااااااااااااااااااي رو‍‍‍ژينم چيكار كردي ... چيكار كردي مامان جون ... با دستام كوبيدم تو صورتم و زدم ز...
9 تير 1392

دختركم ٤ ساله شد .

8 اسفند 91 . سلام به روي ماه دفتر 4 ساله نازم . تولدت مبارك . الهي كه هميشه شاد و سلامت ببينمت نفسم . امسال روز تولدت شده بود سه شنبه و چون وسط هفته بود ما مهموني خانوادگيمون رو پنج شنبه يعني ١٠ اسفند برگزار كرديم . ٨ اسفند براي اين كه حسابي خوش بگذروني رفتيم بازينو . هستي اينها هم اومده بودند . واقعاً كيف كردي . خدا رو شكر . من و بابايي همه زندگيمون تو ديدن خنده هاي تو خلاصه ميشه عزيزم امسال ديگه حواست بود از خيلي وقت پيش ميگفتي كيك كفشدوزكي ميخوام . ما هم اطاعت أمر كرديم .كيكت خيلي خوشگل بود.با عمه ها و عمو اينها و مامان حاجي و باباحاجي برات تولدت مبارك خونديم . راستي روز تولدت هم از صبح هر كس تماس ميگرفت حتماً بايد باهاش صحبت ميكردي . هم...
14 اسفند 1391

خواب روژین و ....

سلام شیرینم . چند شب پیش انگار خواب دیده بودی . برامون تعریف میکردی که : دیشب یه ربات بزرگ بزرگ اومده بود من رو بغل کرده بود داشت می برد . بابا گفت ااااااااااااه ! کجا؟؟ گفتی : داشت منو می برد لاهیجان . تو هم هی دنبالمون میدوییدی ولی بهمون نمی رسیدی . هی می پریدی بالا میخواستی من رو بگیری ولی نمی تونستی . من خیلی بالا بودم . فدات بشم با این خواب دیدن هات . خاله رویا چند روزی اومده بود پیشمون که بریم برای دخترخاله ات ریزه میزه های سیسمونی بخریم . بعد از چند روز رفت و آمد دیگه خاله پاهاش درد گرفته بود . شب آخر که پیش ما بود بهش گفتی خاله بیا ما من بازی کن . خاله بهت گفت : روژین جون خیلی پاهام درد میکنه بزار ...
3 بهمن 1391

روزانه

سلام عزیز دلم . دوهفته پیش همراه خاله رها اینها رفته بودیم سرعین . 5/2 روز اونجا بودیم . من تا حالا سرعین نرفته بودم . برای استراحت عالی بود . برنامه ما از این قرار بود : آب گرم ، ناهار ، خواب ، آب گرم ، شام ، خواب . و روز بعد هم دوباره روز از نو و روزی از نو . خیلی خوش گذشت . با همدیگه کلی آب بازی کردیم . و تو خیلی دوست داشتی که من روی دستهام رو سطح آب بخوابونمت . کیف میکردی . از آب هم که بیرون می اومدیم دیگه از خستگی بیهوش میشدین . وقتی که برگشتیم 3-2 روزی خونه بودیم و بعد رفتیم لاهیجان . بابارامین قرار بود بره کرمانشاه ماموریت . بنابراین ما یه 8-7 روزی رو لاهیجان موندیم . خیلی سرد بود . شما هم سرما خورده بودی به همین خاطر اصلاً ا...
6 دی 1391

بدون عنوان

سلام به رو ماهت عزيزم . ساعت 1:15 صبحه و من تازه اومدم كه از اين روزها برات بنويسم و نمي دونم چطوري بايد 7 صبح بيدار شم و گلم رو براي رفتن به مهد آماده كنم ؟!!!!! و اما اين روزها ...  شهريور خوبي داشتيم . به بركت تعطيلات تابستاني طولاني ايه كه امسال به دليل حضور سران كشورهاي عير متعهد تو تهران به وجود اومده بود ، ما يه 10 روزي رو لاهيجان بوديم . البته ما زودتر رفتيم و بابا جون بعدش اومد . از اونجايي كه مادرجون اينها خونه قديمي رو فروختند و به خونه جديد اومدند و خونه جديد حياط داره به شما كلي خوش گذشت . از جمله اينكه سز ظهر كه آفتاب داغ بود شما تو يه وان نارنجي رنگ كه آبش مي كرديم و ميذاشتيم تو آفتاب تا ابش گرم بشه ، كلي ا...
7 آذر 1391